جمع آوری متن بیتها ی اففانی ظریفکار
د زړه قطري
ستا دسترګو بلا واخلم بيادې سترګې ولې سرې دي
پام چې واردې خطا نشي مامنلې غرغرې دي
نازولې ليلا راشه! دمجنون ګريوان ته ګوره
داباران دملغلرو كه داوښكو فوارې دي
مخ دې بلې لمبې كاندي خوله دې ګل شي بيا غونچه شي
ځكه ماته ډيرې ګرانې دپتنګ بلبل نخرې دي
مبارك دې شه سيلابه ! دوصال استاځى راغى
دريبار سره دې كړي اشنا نوې مشورې دي
زما مینه نه ده هفه مینه د بل چا ده
ښکلی یی اداده ښکلی یی اداده
سترگویی ویښتلی یم مینی یی سیز لی یم
بس دمحبت په عشق یو جلی ویښتلی یم
هو هو هو هو ..
ښکلی یی ادا ده شکلی یی اداده
وسوم اورمی واخیست
مین زړه می وارخطا ده
بس لیوانی کېږم شه په دی پوهېږم
بیا دچا په مینه بینواسو زېږم
مسته یی پر ته په سرکو شونوروسکاره
زما مینه نده هغه مینه دبلچا دی
تمنایی عاشق تقاضایی عاشق
به اتش فگندی سراپایی عاشق
ز هستی چه داردعاشق بجز عشق پاکت
دلم شد هلاکت
به دریا بگویم به صحرا بگویم
زچشمان مستش بشبها بگویم
که سوزاند او وجود منی بینوا را
زموج نگاهش
زما مینه نده هغه مینه دبلچا دی
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویش دیدم که جانم می رود
دیوانه ایم دیوانه ایم ما عاشق مستانه ایم
از مستی چشم صنم ما بر در میخانه ایم
لعل لبش صیقل دهد این قلب بیمار مرا
از یاد آن لعل لبش لب بر لب پیمانه ایم
از شعله شمع رخش گرمی رسد بر جان مرا
تا جان به جانان میرسد دور رخش پروانه ایم
دستم به دامانت عزیز دستم بیگیر دستم بیگیر
دست طلب دارم ز تو نه بر در هر خانه ایم
نه رو ای یار نه رو پیش اغیارو نه رو
گاه وبیگاه و نه رو
از پی عشق تو دیوانه شدم
فارغ از ساغرو پیمانه شدم
نه رو ای یار نه رو....
زندگی بیتو بسر سازم اگر
نکنم ازسر کوه تو سفر
نه رو ای یار نه رو...
زدیده اشک میبارم خصوصی
ترا من دوست میدارم خصوصی
سیاه چشمک به دلبند تو باشد
بقائ جان زپیوند تو باشد
صفر کردم به گلشنهای دنیا
ندیدم کس که مانند توباشد
بدرد دل گرفتارم تو کردی
خراب وخسته و زارم تو کردی
مرا از عشقبازی کی خبر بود
بدرد سر گرفتارم تو کردی
عشق تو میکشاندام شهربه شهر کوبکو
مهر تومیدواندام پهنه به پهنه سوبه سو
میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
بود نبود جز دلم در خم ظلف او نهان
طره به طره خم به خم رشته به رشته مو به مو
بیت استاد ارمان
وادی مه
تات بیروی
تا که عاشق شدم روزم سیاه شد
تا که دیدم ترا حالم تباع شد
گفتی که میرسم پیشید شب تار
نامدی دلبریم حالم تباه شد
پریشانم پریشانم پریشانم من پریشانم
مسافرآمدم از شهر زابل
کنون عاشق شدم در شهر کابل
اگر رستم شوم تابت ندارم
خدا جان من دگر چاره ندارم
پریشانم پریشانم پریشانم من پریشانم
آمـــدی جـانـــم بـه قربــانــــت ولی حـــالا چــــرا
بـــــیوفـا حالا که مـن افتاده ام از پـا چرا
عمر ما را مهـلــت امروز و فردای تـو نــیســــت
من که یک امروز مـهـمان تـوام فردا چرا
نـازنـیــنــا مــا به نــاز تــو جــــوانـی دادهایـــــم
دیـگر اکنــون با جوانان نـازکـن با ما چرا
در خـــزان هــــــجر گل ای بـلـبـل طـــبع حـــزین
خــامـشی شـرط وفـاداری بود غوغــا چرا
شهــریارا بـی حبیـب خـود نـمـی کــردی سـفــــر
این سفر راه قیامت میروی تنها چــــــــرا
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
ای لولی بر بط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شدو مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم:زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گر چه رفتی از برم اما فراموشم مکن
باغمت ای آشنا هرشب همآغوشم مکن
همچو موج اشک از دریای چشمم پامکش
درپی خود چون حبابی خانه بردوشم مکن
دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است
بیش از این درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن
ساغرچشم تو سرشاراست ازمستی وناز
باخیال نرگست هرشب قدح نوشم نکن
من زسوز اشتیاق تو سراپا آتشم
بازبا طوفان بی مهریت خاموشم مکن
جوشدامشب جلوه جادوی چشمانت زجام
باشراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن
به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه می ريزد
رسد تا دور ما ديوار اين ميــــــــخانه ميريزد
گرفتی چون پی مجنون زرسـوايی مرنج ايدل
که دايم سنگ طفلان بر سر ديـــــوانه میریزد
به ياد شمع رخسار که می ســـــــوزد دل زارم
که امشب برسرم از هر طرف پروانه ميريزد
زليخا گر برون آرد زدل آه پشيمـــــــــــــانی
ز پای يوسف زندانيش زولانــــــــــــه ميريزد
شــــــــود هرکس به کوه عشقبازی پيرو فرهاد
بروز جــــان فشانی خون خود مردانه ميريزد
رسانی برمــــن ای مشاط تا زنار خود سازم
ززلف يار هـــــر تاری که وقت شانه ميريزد
اگر سيم و زرعـــــــــالم به دست عشقری افتد
شــــب دعوت به پيش پای آن جانانه ميريزد
همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشند
دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند
به کرشمه يی نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد
شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد
به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب
گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد
دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد
مدتيست کس نديده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد
ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ ميفروشد
چک چک باران سر میشه
روی شانه هایم تر میشه
ازگیریه های نازات
دو چشمکهایت ترمیشه
عشقک تو سر میشه
باز تو نگو نگو نگونگو نه نمیشه
باز تو بیا نرو نرو نرو توزپیشم
باز تو بیا آگه نه آیی تو سرسام میشه
عشق من
تک تک قلبم پیدا شد
با عشقک اش شیدا شد
مبارک باد عزیزم
عشقگ تو براه شد
بدردو غم همراه شد
باز تو نگو.......
سبزه بناز می آید محرم راز می آید
از دل پردردام بشنو دل بگداز می آید
به باغ ما پری می آید امروز
به کار دلبری می آید امروز
صبر پرمیکند در سینه ای ما
بتاج افسری می آید امروز
سبزه بناز می آید...
نه مهتابی نه یاری نه بهاری
نه باغی نی گلی نی سبزه زاری
فقد مردی دو بیت می سراید
به زیری سایه ای دیواری یاری
سبزه بناز .....
رو رو کږده قدمونه لیلا
شرنگدی پای زیب دی عالمونه خبروینه آشنا
رو رو کږده قدمونه لیلا
برای دیدنت ای کبک
شبانگاه میبرایم بر سر بام
به یاد باغ سبز چشمهایت
بسازم خانه ای در باغ باتو
سبزه بناز می آید....
بیاکه بریم به مزار ملامحمد جان
سیلی گلی لاله زارملامحمد جان
سبزه بناز می آید....
تا زما پرسانه راشه بد می حا ل دي پری
بد می حا ل دی پری دا می سوال دي پری
راشه راشه مابوبا کبر مه کوه په ما
چا چه کبرپه چا کړی دی زوال شو پری
بد می حا ل....
تا زما وکړه پرسان لک په ما شه مهربان
په سخی صورت می واچوه سوسیال زرزري
بد می حا ل....
من آمده ام واي واي ، من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام
اي دلبر من الهي صد ساله شوي
در پهلوي ما نشسته همسايه شوي
همسايه شوي كه دست به ما سايه كني
شايد كه نصيب من بيچاره شوي
من آمده ام واي واي، من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام
عشق آمد و خيمه زد به صحراي دلم
زنجير وفا فكنده در پاي دلم
عشق اگر به فرياد دل ما نرسد
اي واي دلم واي دلم واي دلم
من آمده ام واي واي من آمده ام
عشق فرياد كند
من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام
بيا كه برويم از اين ولايت من و تو
تو دست منو بگير و من دامن تو
جايي برسيم كه هر دو بيمار شويم
تو از غم بي كسي و من از غم تو
من آمده ام واي واي من آمده ام
عا شقی بی دلی جنون زده ایی
قطره آرزوبخون زده ایی
در عزل پرتو حسنش زتجلاام زد
عشق پیداشدو اتش به همه عالم زد
عشقی چیست داغ محرومی
گل خودروی باغ محرومی
یک قلم ننگ ونیک باخته ای
سربسر دلبری گداخته ای
لب هر سی که مرده گ فتارش
پای شوقی که رفته رفتاراش
نا امیدی ویک جهان امید
ناتوانی و کوشش جاوید
DNSRG G MRG SRN- DN-PMPN
PG MPG MRSRG G MRG G SR R NRS S-
جان جان تو نرو از بر من
خانیت بکجاست دلبر م
رنجیده نکو خاطر من
نشانی بگو افسر من
قربانت شوم تو ببین سویم
ان طرف بیا تو به پهلویم
نزدیک وبشین تا برت گویم
غم هایی دل ابتر من
گلهایی چمن مست ورقصان است
باغها ره بیبین آینه بندان است
بلبل شدم ات گل پریشان است
چادر زدم آه بر سر من
بیبی نازوکو ُسنم یکدفه سی کو
عجب رندو بلایی بگومال کجاهی
نازوکو نازنین چه دلنوازی
چه شکرلب چه دلکش وتنازی
ببخشندم جهان رضایتم نیست
به نگاهت منم همیشه راضی
نه ده کابل نه پروان وسمنگان
نه بلخ ومیمنه نه دراروزگان
ندیدم دختر زیبا و دلکش
به مثلت در میان قوم افغان
یک دل میگه برم برم
یک دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی با من پیوستی
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
از برد دامن كشان رفتم اي نا مهربان
از من آزرده دل كي دگر بيني نشان
رفتم كه رفتم
رفتم كه رفتم
از من ديوانه بگذر بگذر اي جانانه بگذر
هر چه بودي هر چه بودم بي خبر رفتم كه رفتم
رفتم كه رفتم
شمع بزم ديگران شو جامه دست ديگران شو
هر چه بودي هر چه بودم بي وفا رفتم كه رفتم
رفتم كه رفتم
بعد از اين بعد از اين كن فراموشم كه رفتم
ديگر از دست تو مي نمي نوشم كه مستم
با دل دير آشنا گشتم از دامت رها
بي وفا بي وفا بي وفا رفتم كه رفتم
آلاب راگ درباری
بیت ای پادو شیی خوبان
سا ری گه گه ری
سا نی دا- نی ری- - - - سا -
ما پا دا دا نی ری- - - - سا--
نی سا دا نی-- پا- ما پا سا- -
نی پا ما پا ری پا گه گه ما
سا ری - سا نی دا نی ری ---- سا
او خانم وقت که میری همه دنیایی مه میره
تاقت و حوصله و تاب وتوانهایی مه میره
بنشین، بنشین لحضه کک ِتا که ترا سیر ببینم
گل امید خوده روی نیکویی تو بچینم
تکیه بر کرسی قربانی میزد که می زیبد
من به پیش قدمت بهر گدایی بنیشینم
گره از ذلف گره گیر خود تا کی نگوشایی
ناز کن دلبرکِ نازی من ناز نمایی
سخن نقز بگو تعنه مزن کینه مجو
عُقده ای این دلکِ عاشق خود بگشایی
کجکی کجکی
کجکی ابروت نیش کژدم است
چه کنم افسوس مال مردم است
کجکی ابروت نیش کژدم است
چه کنم افسوس مال مردم است
زیم زیم زیم زیم زیم
زیم زیم زیم زیم زیم
به باغ دلبری رقصیده باشم
تو را از شاخه ها گل چیده باشم
بسازم پرپرت در پنجه هایم
سر زلفان خود پاشیده باشم
کجکی کجکی کجکی ابروت...
زیم زیم زیم زیم زیم
زیم زیم زیم زیم زیم
به ابروی تو تا پیوسته این دل
عجب از اختیارم رسته این دل
درون سینه تا راهش ببندم
مرا همچون قفس بشکسته این دل
کجکی کجکی کجکی ابروت
با این ساز قطغن با این ساز قطغن
دختر بیا پای بزن
با این ساز قطغن با این ساز قطغن
میده میده پای بزن
خرابته نمبینم قندولک نازک بدن
دخترک مزاری دخترک مزاری چهری چون گل داری
در گوشهای نازت چله های مروارید
دخترک هراتی دخترک هراتی شیرین تر ازنباتی
خوشمزو قشنگی شیرین و شکلاتی
کابلی جان کجایی کابلی جان کجایی چرا پیشم نیایی
مه خو که عاشقت هستم بیایی یا نیایی
با این ساز قطغن با این ساز قطغن
دختر بیا پای بزن
با این ساز قطغن با این ساز قطغن
میده میده پای بزن
خرابته نبینم قندل نازک بدن
ستاره دیده فرو بست و آرامید و بیا
شراب نور به رگهای شب دمید و بیا
ستاره دیده....
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم زسینه بیرون شد زبس طپید و بیا
ستاره دیده....
نیآمدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید و بیا
ستاره دیده....
زبس بدامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپید شگفت و سحر دمید و بیا
ستاره دیده....
به وقت مرگ ام اگر تازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگام آن رسید و بیا
ستا په عشق کی لیوانی سر په صحرا گرزم
بینوا گرزم په سحرا گرزم
تا زما پرسانه راشه بد می حا ل دی پری
بد می حا ل دی پری دا می سوال دی پری
راشه راشه مابوبا کبر مه کوه په ما
چا چه کبرپه چا کری دی زوال شو پری
بد می حا ل....
تا زما وکره پرسان لک په ما شه مهربان
په سخی صورت می واچوه سوسیال زرزری
بد می حا ل....
لاړ شه ننګرهار ته کميس تور ما ته راړوه
تازه تازه ګلونه درې څلور ماته راوړه
شراب په شرعه ناروا دی فرحت دی په بيلتون باجور ګلونه
په ما روا دی ديار غم غلطومه کميس تور کميس تور ماته راوړه
تازه تازه ګلونه درې څلور ماته راوړه
ده فرحت دی په بيلتون باجور ګلونه په قلا دوې کوترې ناست
يو يې ويشتل کړی بل ئی ځان سينګاروينه کميس تور کميس تور ماته راوړه
تازه تازه ګلونه درې څلور ماته راوړه
جانان ز ما زه د جانان يم فرحت دی په بيلتون باجور ګلونه
که په بازار مې خر څوی ورسره ځمه کميس تور کميس تور ماته راوړه
تازه تازه ګلونه درې څلور ماته راوړه
په دوارو لاسو می نیولی ستالمن محبوبا
او په دوارو لاسو محبوبا
به نازچشم تو می بخشم این جهان تازنین
جان جان فدایی چشم مست تو
برای دیدن دو چشمت آسمان نازنین
جان جان فدایی چشم مست تو
منگل می ستاپر لمن کیشود
وطن می تول جان تاته دریریشود
تابیا له لاسه امروکرد کشتن مابوبا
او په دوارو لاسو محبوبا
دو چشم تو چی غزل خان است
نگاهی مست ات چه گریزان است
زچشم من زچشم من تو بخانی غم نهان نازنین
جان جان فدایی چشم مست تو
شراب پخلا کره بس خپگان نور
تور مخ زما کره ستا په چشمانو نور
چی پریشان کرم ستا ددوه ذلفو شکن محبوبا
او په دوارو لاسو محبوبا
بسکه سرو قدت ای شوخ رسا افتاده
تا بگوشت برسد ناله زپا افتاده
ناز پرور دلک بود خدایا ببرم
آخر از پیش من ای د وست کجا افتاده
هر بفس بر سر بی چاره قیامت
هر کی مانند من ازیار گذرد جدا افتاده
جز تو تا زنده ام ای جان نشوم یار کس
ترانه سرا: خانم پرستو
جز تو تا زنده ام ای جان نشوم یار کس
در هوای تو ام از جان بودم تا نفسی
نکنم جزهوس عشق تو هر گز هوسی
حرف مردوم نشنو پی گپها تو نرو
در دل پاک تو من نور صفا می بینم
در نگاه تو جهان زحیا می بینم
من ترا خوبترین خوب خدا میبنم
من چه شادام که مدام تویی ازمن تنها
دانی ای دوست که در گلشن جانانئ توست
روزوشب در نظرم چهره زننائ تست
دل من در گرو عشق تو در خانه تست
من فقط عشق توام توفقط عشق منی
ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
وی ز حديث کاکلت سنبل تر به پيچ و تاب
موی سياهت ای صنم وه چه عجب فتاده است
حلقه به حلقه، خم به خم تا به کمر به پيچ و تاب
توشک مخملی تو برق زند به ديده ام
زير سر تو نازنين بالش پر به پيچ و تاب
از فلک چهارمين مشتری تو گشته اند
دور تو دور می خورد شمس و قمر به پيچ و تاب
پهلوی غير کم نشين ای بت من که از حسد
می چکد از دو چشم من خون جگر به پيچ و تاب
شمع صفت تمام شب سوز و گداز داشتم
دود بر آمد ز دلم وقت سحر به پيچ و تاب
طوق طلا و نقره را آن صنم از غرور حسن
کرده حمايل گلو شير و شکر به پيچ و تاب
مارصفت کمند زلف از دو طرف خميده است
کلچه زده به دور آن رنگ دگر به پيچ و تاب
عين خرام سيده رو، قولک و گردنک مزن
هرسو که می روی، مرو جان پدر به پيچ و تاب
درد و غم بتان به دل بسکه فتاده عشقري
سربسر است لابلا همچو فنر به پيچ و تاب
اگر عشق باشد گناهی الهی
رتبهء زمزهء عشق نداند زاهد
بگذارید که آوازهء جنت شنود
اگر عشق باشد
اگر عشق باشد گناهی الهی
سرآپا گناه ام الهی الهی
اگر عشق باشد گناهی الهی
اگر عشق باشد
نشاند رهی کهبهء عاشقان را
به مجنون گمکرده راهی الهی
اگر عشق باشد گناهی الهی
اگر عشق باشد
نه در مسجد دهندم راه که مست است
نه در میخانه که این خمار خام است
میان مسجدو میخانه راهست
غریبم عاشق ام این ره کدام است
به میخانه ام ره ندادو ما را
کجا رو کند بی پناهی الهی
اگر عشق باشد گناهی الهی
اگر عشق باشد
به آتش کشیدن جان و دلم را
سیه دیده گان با نگاهی الهی
اگر عشق باشد گناهی الهی
شب غم ها ای خدا از کی سرآیم
که سحر خورشید از نو درآید
نه کس خبری از یارمن آرد برایم
نشوم سحری بی رو او دارد بلایم
درد دل خود با کی گویم عشقه نشناختی جان
خودته باختی دیوانه ام ساختی باتو ای دلبر چی کنم
طاقت دوریشه من دیگه ندارم
میدانه تا بیاید چشم انظا رم
من میخواهم گذشته ها یادش بیارم
میگم که من بی غیر او یاری ندارم
درعشق اگر گفتم بتو آرام جان ام
دراین دنیا نمی خواهم بیتو بمانم
دور از تو شبهای من تاریک و تاراست
دنیا من بی روی تو رنگی نداره
شادی کنم آه ای خدا شاید دوباره
تو شب هایم بیرون بیاید که تکس بخانه
سبد گل عشق با خنده هایش برم بیاره
ببینم نفسش لبریزه از صبح بهاره
بتخانهنشین استم از کعبه سخن دارم
عیب است مسلمانا زین کیش که من دارام
از دودو در این سحرا گیرد سراغم را
من دوزخیی عشق ام در شعله کفن دارم
سر پوش مزارم را از برک کیا سازید
دهقان همین دشت ام از سبزه کفن دارم
دل میبری از من بار و کجا
بیما ر تو ام رهمی بنما
عمرم به رحت دادم که مرو
برگردو زمن یا دی بنما
روزی که تو پرسی حال مرا
گویی که چه شد آن یاو کجا
گویند و که مرد او از غم تو
بر گور من آن شادی بنما
در عشق تو من افسانه شدم
چون شعله شدی پروانه شدم
اکنون که شدم دیوانه تو
دیوانه خود یاری بنما
شب که توفان جوشیی چشم ترم آمد بیاد
فکر دل کردم بلای دیگرم آمد بیاد
تا صحر بی پرده گردم شبنم از خود رفته است
الودا ای همنشینان دلبرم آمد بیاد
در گریبان غصه خوردم رستم از آشوب در
کشتی ام میبردو توفان لنگرم آمد بیاد
ای فراموشی کجایی تا بفریادم رسی
باز احوال دل غم پرورم آمد بیاد
ایابینزر یوره یم
دوال اولرکده بیتتیی بوعشق
کدری ینارسم ایر
بیکله گیلی یوروم عشقم
سینی سری یوروم عشقم
لب سرخ ات را ببوسم لب سرخ ات را
لب سرخ است برایی بوسیدن ما
بیگانی شادی می عبدلا د یوانه
هی سی من مهوجی کو مشکل هی سمجانا
عشق من بیا برقسیم که هنوز نیم شب است
خوشی امشب ما تنهارقص است رقص
بیاای ماهروباهم برقصم
که دارم ارزو باهم برقصم
نهال باغ امیدم تویی تو
بیا ای عشوه گر باهم برقصم
بیا ای سرو رهنا تا برقصم
گهی جوره گهی تنها برقصم
عزیرم باغرورشادومانی
بگردساغرومینا برقصم
هوس منزل لیلا نتوداریونه من
جگرگرمی سحرا نتوداریونه من
من جوان ساقیو توپیرکهن میکده ای
بزم ماتشنه و صحبا نتوداریونه من
به که با نورچراغ تهی دامان سازیم
تاقت جلوه ای سیما نتوداریونه من
دگر ازیوصف گمگشته سخن نتوان گفت
تپش خون ذلیخا نتوداریونه من
خذف بود که در ساحل دریا چید یم
دانه گهوریکتا نتوداریونه من
وقت عاشق شوی راز دل ته گفته نتانی
چقدر سخته خدایا چقدر سخته
دلبرت خنده کنه با دیگران
توبسوزی وبرش گریه کنی
دلبرت بیایه بپرسد که چرا
توبرش گفته نتانی چقدر سخته خدایا
روزنوروز بچینی گل سرخ
به سرراه نگار فرش کنی
دلبرت بیایه نفامه کار کیست
توبرش گفته نتانی چقدر سخته خدایا
خیز ید که نو اروس وشاه می آید
استا برو ماه من استا برو
استا بروسرو روان آستا برو
با شوکت و شی وقرسی پا می آید استا برو
پر نور شده است مقد مشان محفل ما استا برو
خورشید مگر پهلوما می آید استا بروسرو روان
من دل به تو داده ام رها یش نکنی استا برو
دو دل که یکی شود جدایش نکنی استا برو
هم مقدم توروان دلی ما در توست استا برو
آهسته برو که زیر پایش نکنی استا برو
فرزند عزیزی من که داماد شدی استا برو
شد شکر خدا جوان شدی شاد شدی استا برو
ای سرو پدر قلیل شمشاد شدی استا برو
یارم نشود گسسته پیوند شما استا برو
شادی وطرب نسیب تان وام مدام استا برو
این است تمنا ی هنرمند شما استا برو
این دل گمگشته رادر زلف خوبان یافتن
بعد عمریافتن اما پریشان یافتن
از دل گمگشته واقف ظالمان دارد سراغ
بعد عمر عاقبت برنوک مژگان یافتن
مترسيد مترسيد زهجران خرابات
شهنشاه شهنشاه يکی بزم نهاده است
بگويد بگويد برندان خرابات
همه مست در آيد در اين قصر در آيد
که سلطان سلاصين شده مهمان خرابات
همه مست خرابيت همه ديده پر آبيد
چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات
اى قوم به حج رفته کجاءيد کجاءيد
معشوقه همين جاست بياءيد بياءيد
معشوقه تو همسا يه ديوار به ديوا
در باديه سر گشته شما در چه هوايد
گر صورت بي صورت معشوق بينيد
هم حاجى و هم کعبه و هم خانه شمايد
یادت بخیر با شد خواجه صفای کابل
از شیوکی گرفته تا چار قلای کابل
از تیمنی گزشتیم تا شارنو رسیدیم
یک عمرو میله کردیم در باغ بالای کابل
بدل داروم بسی حرمان کابل
منم آشوفته وحیران کابل
فغانم میرسد بر آسمانها
زمین گیرم من از هجران کابل
اگر باشی هراتی یا مزار
اگر از کابل یا قندهار ی
ز غزنی یا که از بغلان وبلخی
چه حاصل اتحاد گر نداری
کابل کابل دور هستی کابل
در ملک های مردم دور هستی کابل
چه لیوانی گرزمه غم د هجران دی
ملامت نه یم خلقو یار په ما گران دی
دیار په پاکه مینه تراو تازه وم
مسته سروشوندوپه ما بی اندازه وم
چه یارجداشوله ما زخم گزران دی
ملامت نه یم خلقو یار په ما گران دی
فریاد بیرون نه کوی شپه تر سحاره
د بیلتانه له غمه دیر ناقراره
سترگی میسری په جلا زه دی گریبان دی
ملامت نه یم خلقو یار په ما گران د
د یشب بیاد کابل زیبا گر یستم
چون شمع عاشقانه سراپا گریستم
د یگر نما نده حوصلة گفتگو بمن
بر خود پرست مردم دنیا گریستم
دیشب دلم بیاد وطن نوحه سر نمود
تا صبحدم نشستم و تنها گریستم
آهوصفت رمیده ام از مردمان دهر
بیرون شدم ز شهر و به صحرا گریستم
دیروزدل بخاطرامروز میگریست
امروز هم بخاطر فردا گریستم
ای آسمان نگر به غم خلق بی نوا
گاه در حضور جمع گهی تنها گریستم
شیون به کربلای وطن گریه می کند
شد خانه کربلا و به آنجا گریستم
شرینجان جان من جانته قربان شوم
صدقهء لعل لبت از دل و از جان شوم
بیا که رویه با رویت بمانم
سره بالای زانویت بمانم
سرم بالای زانویت چه باشه
لبم با لب خوشبویت بمانم
به زلفان سیهء انبرینت
به مهراب کجکهای جبینت
اگر صدسال مرا بخاک سپارند
نمی مانم دوچشمم برزمینم
گلی یا بلبلی یا باغبانی
چرا از بوستان در دل نهانی
حالا که غنچه ای یک بوسه میتی
فداء ما شوی از دیگرانی
به عشق من ای جان چو باور نداری
بیا از دل من بپرس تا بدانی
سرو جان و هستی فدایت نمایم
چو من دلگساری تو دیگر نداری
نه شب خواب و بر چشم نه آرام وبر دل
چو من دلگساری تو دیگر نداری
مستم از باده ای شبانه هنو ز
ساقی ما نرفته خانه هنوز
می کشی وبه غمزه می گویی
توبه کردی ز عشق یا نه هنوز
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
این خانه قشنگ است ولی خانهء من نیست
پاریس قشنگ است، ولی نیست چوکابل ، یا غزنه و زابل
لندن به دلاویزی هـــــرات کهن نیست، این خاک وطن نیست
در میمنه و کندز پروان و بدخشان در تپهء پغمان
چیزیســــت که در برلین و دهلی و یمن نیســــت
در میمنه و کندزو فراه وبدخشان در لوگرو لغمان
لطفیست که در دهلی و بر لین و یمن تیست
ای کاش وطن زود ازین غم بدرآید این غصه سراید
این جا چــه کنــــم ملک من وخـــانه من نیســـــت
من بهر کی خانم غزل سعدی وجامی یا شعر نظامی
در ملک غریب که یکی فهم سخن نیست
بی آشیــــانه گشتم خانه به خانه گشتم
بیتو همیشه با غم شانه به شانه گشتم
عشـق یـگانهء من از تو نشــانهء من
بیتــو نمـــک ندارد شـــعر و ترانهء من
سر زمین من، خسته خسته از جفائی
سرزمین من، بی سرود و بی صدائی
سر زمین من، دردمند و بـــی دوائی
سرزمین من
ماه و ســـتارهء من راه دوبارهء مــــن
در همه جاه نمیشــه بیتـــو گذارهء من
گنج تورا ربوده از پی حسرت خویش
قلب تورا شکستند هر که به نوبهء نویش
سرزمین من، کی غمی تورا سروده
سرزمین من، کی رهی تورا گشوده
سرزمیـن من، کی به تو وفا نموده
سرزمین من
وطن عشق تو
وطن عشق تو افتخارم وطن در رهت جان نثارم
وطن خاک پاکت بهشتم وطن گل خنت لاله زارم
وطن قلب من هستی من بود رگ رگم پُر زخونت
به من هر کجائی که باشم توئی جان فضا ای دیارم
وطن عاشقم بر شکوهت به از دور بود سنگ کوهت
زتو همچو گل بشگفت دل اگر در خــــزان یا بهارم
گر جهنم ساختم فردوس هم میسازمت
ای وطن میسازمت آخر خودم میسازمت
* * *
غم مخور خانهء ویران ولی زیبای من
با نفس های امیدم دم به دم میسازمت
* * *
تا تو زیباتر شوی گِل میشوم گُل میشوم
باورم کن یک رقم نی یک رقم میسازمت
به این لبخند دلشکار به این تمکن واین گفتار
خرابم کرده چشمان چشمان جادو گر
روزو شب رسوا دلم در فکر یار است
امشب بگلشن جایی بوسو کنار است
آید نیاید امشب دل بیقرار است
شب رفت و روز آمد چشم انتظار است
بپایش گلشن میرقصد هزاران خورشید میخندد
اگر میخند د چشمان چشمان جادوگر
به این لبخند دلشکار به این تمکن واین گفتار
خرابم کرده چشمان چشمان جادو گر
نرگس فسرده پیش چشم سیاهش
ماه وحیران شده بر رخسار ماهش
شب تیره گمشده از زلفان سیاهش
اهوی صحرا رامی طرز نگاهش
بپایش خوشه می رقصد خزانا بلبل میخندد
اگرمیخنددچشمانش چشمان جادوگر
به این لبخند دلشکار ...
تات بیروی تال دادره
رحیم مهریار
من بنده آزادم عشق است امام من
عشق است امام من عقل است غلام من
هنگامه اين محفل از گردش جام من
اين كوكب شام من اين ماه تمام من
عشق است امام من عقل است غلام من
اي عالم رنگ وبو اين صحبت ما تا چند
مرگ است دوام تو,عشق است دوام من
عشق است امام من عقل است غلام من
استالف ما سه هزار خانه
بالای استالف زیارت شانه
من قد تره میان گندم دیدم
دستمال تره به جیب مردم دیدم
دستمال تره بوی کدم بوی نداد
من بوی تره بجان مردم دیدم
جاناککم قدت به گل میماند
راه رفتن کایت داغ به دل میماند
هرکس که به بالین توسر میماند
با نازو کریشمه ای تو در میماند
بیم است که سودایت دیوانه کند مارا
در شهر و به بدنامی افسانه کند مارا
من میزده ای دوش ام شاید که خیال تو
امروز به یکساغر مستانه کند ما را
در شهر و به بدنامی افسانه کند مارا
بهر تو ز عقل و دل بیگانه شدم آری
ترسم که غمت ازجان بیگانه کند مارا
در شهر و به بدنامی افسانه کند مارا
دیریست که دلـدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانیدد و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست
وز آن خط چون سلسه وامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچ ام خبر از هیچ مقـامی نفرستاد
حافظ بادب باش که او خواست نباشد
گرشـاه پیامی به غلامی نفرستاد
پرواه مکن عزیز که دل برای توست
گویند گرچه ناسزا تنها سزایی توست
در کوچه های درد ترا یادو میکنم
هرجا که پای مینهم آواز پایی توست
با یاد توبه کوه ها فریادو میکنم
هرکوه اگرصدا دهد گویا صدایی توست
در چشم تو تا عتاب با قیست
اندر دلم اضطراب با قیست
با خسرو من زمن بگویید
معموره ای او خراب با قیست
نقش خوش پای کوبی شان
بر چنگ و دف و رباب با قیست
بسوی کعبه میرفتم ندا آمد بیا اینجا
من اینجا کعبه اینجا مروه اینجا همصفا اینجا
چرا بیگانه میگردی بیا پهلوی ما بنشین
رفیق اینجا شفیق اینجا کس اینجا آشنا اینجا
گل پینجبرگ میخواهی من وهر چهاریارانم
تقی اینجا نقی اینجا ذکی اینجا ذکا اینجا
یارب نگه ام کن که نگهدار تویی
ما خوفته وغا فلیم بیدار تویی
هر چند دلم شکسته نا امید نیم
این جنس شکسته را خریدار تویی
خلوتی کو که خیالات تو انجا ببرم
دیده بر بندم و دل را به تماشا ببرم
قصه امرا به کدام آینه فریاد کنم
شهر خود را به سر راه کی آباد کنم
بار این درد همان خوب که تنها ببرم
خلوتی کو که خیالات تو انجا ببرم
جلوه شوخ بهارم که ز رنگ بو افتادم
مشت امیدم و در سینه تن افتادم
اه اگر حسرت امروز به فردا ببرم
خلوتی کو که خیالات تو انجا ببرم
دیده بر بندم و دل را به تماشا ببرم
در دلم بود که هرگز به کس دل ندهم
ناگهان روی تو دیدم و کرفتار شدم
به چهره لغزش هویت چه خوش بود گونی
بنفشه از بر گل دسته دسته می گذرد
از یادت
از یادت من برفتم زیبای خوب رویان
کشتم تباع بیوفا از یادت
دست بدست رقیبان داده ای
شب به بزم حریفان رفته ای
من بیاد توشب ها سوختم
رحم نکردی به حالم بیوفا
من بنام تو خواندم این جهان
تو زمن شستی از خشمت بمان
آخرین آرزوی من بدان
من زهجرچوشمع سوختم
زندگی افسانه جدائیست فریاد بی صدائیست
تنها مرو همسفر زندگی
کردی دیوانه ام ای زندگی
با تو بیگانه ام ای زندگی
آتش بی دریغ افروختی
باز و در لانه ام ای زندگی
اوووو تنها مکن سفر تو
آ تنها مکن سفر تو
میترسم از جدائی
تنها مرو همسفر
زندگی آه چه تلخ است جدائی همسفر
خسته ام از تنهائی همسفر
روزگاری که تنها میشوی
با سکوت آشنائی همسفر
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
هندی شعر:
مي شاعر تو نهي
(مي شاهر تو نهي، مگرهی حسين
جب سه دیکا مينی توجهکو
موجهکو شاعری آ گيی) - 2
مين عآشق تو نهي، مگرهی حسين
جبسی دیکا مينی توجهکو
موجهکو عآشقی آ گيی
مي شاعر تو نهي
(پيار کا نام مينیسونا تا مگر
پيار کيا هی، يیموجهکو نهي تی خبر) - 2
می تو ولجا رها ولجهنن کی طرحا
دستی مي رها دوشمنی کی تیرا
مي دوشمن تو نهي
مي دوشمن تو نهي، مگر ای حسين
جبسی دیکا مينیتوجهکو
موجکو دوستی آ گيی
مي شاعر تو نهي
(سچتا هون اگر مي دوا مانگتا
هاته اپنه وتهاکر مين کيا مانگتا) - 2
جب سی توجهسی محبّت مي کرنی لگا
جب سی جيسی ابادت مي کرنیلگا
مين کافر تو نهي
مين کافر تو نهي، مگر ای حسين
جبسی دیکا مينیتوجهکو
موجهکو بندگی آ گيی
مي شاعر تو نهي، مگر ای حسين
جبسی دکا مينیتوجهکو
موجهکو شاغری آ گيی
مي شاعر تو نهي
بباغی که چون صبح، خندیده بودم
زهر برگ گل، دامنی چیده بودم
اگرسبزه بودم اگر
خود دمیدم
به آغوش ناب تو خوابیده بودم
به زاهد نگفتن ز درد محبت
که نشنیده بود آن چی من دیده بودم
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
پیمانہ بدہ کہ خمار استم
من عاشقِ چشمِ مستِ یار استم
بدہ بدہ کہ خمار استم
پیمانہ بدہ کہ خمار استم
چشمت کہ بہ آهوی ختن می ماند
رویت بہ گلاب های چمن می ماند
گل را بکنید ورق ورق مویہ کنید
تا لالہ عزارے بہ وطن بیارد
از آمدنت اگر خبر می داشتم
پیشِ قدمت کوچہ را گل می کاشتم
گل می کاشتم ، گل ِ گلاب می کاشتم
خاک قدمت بدیده بر می داشتم
دلگیرگرزمه لبی لتانه
خبر می واخله راشه جانانه
ترسوبه گرزی ته بی لمانه
ترسوبه گرزی ته بی لمانه
آمد بهار و از تو نیامد خبر هنوز
گل جلوهکردواز تونبینم اسر هنوز
خندید غنچه صبحگهان بر روخ نسیم
دور از رخ تودیدهو من گریه سر کنم
تنها چه سان بروی گلو لاله بنگرم
گلچهری لاله روی من اندر صفر هنوز
یاران میان سبزه و گل جام می به کف
من می خورم بداغ تو خون چگر هنوز
دلها زسوز سینه ای فطرت کباب و شد
این شعله در دل تو ندارد اسر هنوز
دل ز غم هایتو در می گيرد
از الم ديده ای تر مگيرد
کاش روز بشوی (پزمونم)
زندگی رنگ ديگر می گيرد
گل ناز گل ناز بيا همدم و همراز
من ام مفتونه آن چشمهاي پر ناز
بيا يارم گل ناز
تو نداری غم و من غم دارم
تو به خواب هستی و من بیدارم
نیست اخر بسرت فکر دوا
چي تبيبی تو که من بیمارم
گل ناز گل ناز بيا همدم و همراز
من ام مفتونه آن چشمهاي پر ناز
بيا يارم گل ناز
گویند که بعد شب سحر میاید توکل به خدا
بعد از شب تاریک قمر می آید توکل به خدا
برای عشق تودلبرمن جان میسپارم
بدانبدان که نمیترسم
گویند که درد غم فراوان داری توکل به خدا
گویند که دیدهایی حیران داری توکل به خدا
گویند که غمهای تو افزون گردد توکل به خدا
گویند که سیل اشکباران داری توکل به خدا
برای عشق تودلبرمن جان میسپارم
بدانبدان که نمیترسم
گویند که با تو بیوفایی کردن توکل به خدا
گویند که رفتندو جدایی کردن توکل به خدا
من ماندم وغمهایی دل ناشادم توکل به خدا
رفتند و ترک آشنایی کردن توکل به خدا
برای عشق تودلبرمن جان میسپارم
بدانبدان که نمیترسم
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق صیاد آواره شدم
تا کجا باید دوید یارب بیچاره شدم
من عقابم شاه پر
من عقابم شاه پر قله نشین بی شکست
ريش خند بچه آهويی به یکباره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید یارب بیچاره شدم
بال من بی سایهشد از بس که افتادم به خاک
کنج خانه مرده بی پرواز و بی کاره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید یارب بیچاره شدم
من که از سیپاره ی قرآن نخواندم یک کلام
پرپر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید یارب بیچاره شدم
صد هزار رحمت به تیر نا صواب دشمنم ...
اندکی مرهم مداوا می کند زخم تنم
تیر بی انصاف عشق تو نشست به قلب من ...
کارگر نیست هر چه مرهم من به این زخم می زنم
این حواس و هوش من با تو چه آسان میرود
پا به پای سایه اتعمرم شتابان میرود
در پی آهوی عشق . . .
سیاه چشمان من آفت جان من بی وفایی
حیف و افسوز که از ما جدایی
چون کبوتر به بامم نشستی
دانه خوردی و رامم نگشتی
دورشو دور
قدرعشق بزرگم ندانی
بی وفا کن فراموش و نامم
دیگر هرگز نبینی نشانم
بیوفا بوده ای پر جفا بوده ای
قدر عشق بزرگم ندانی
زخم دل چندین زبان دادهست پیغام مرا
بیسخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
عمرها شد در فضای بینشان پر میزنم
آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا
قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع
جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا
چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس
عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا
دل میرود ز دستم صاحب
دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
گوزرا هوا زمانا، آ تا نهی دوبا را
حافظ خدا توما را
خوشی های چار دین کی آنسو
ھے عمر بھر کے
تنهایےھو مے اقسر رینگ یاد کر کے
و وقت جوی کی همنے ایک ساعتهی گوزارا
حافظ خدا تومارا
مری قسمهی موجکو توم بیوفا نه کھی نا
مجبور تهی محبت سب کوچه پلاا اے شھینا
توتاهی زندگی کا آب آخری صحرا
حافظ خدا تومارا
مری لی سحر بے آییهی راحت بن
کر
نیکلا مرا جنازہ مری برات بن کر
اچها هوا جوی تومنے دکا نهے نظارا
حافظ خدا تومآ را...
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
دل میں اک لہرسی اٹھی ہے ابھی
کوہی تازہ ہوا چلی ہے ابھی
شور برپا ہے خانہء دل میں
کرہی دیوار سی گری ہے ابھی
شہر کی بے چراغ گلیوں میں
زندگی تُجھ کو ڈھونڈتی ہے ابھی
چادر جالی داری واه واه دلبر جان من
چشم خماری داری بردی دل و جان من
بگوش ات آهوفریادم نمیره
سلام گرمت از یادم نمیره
لب های آتشینت یادم آمد
مزاق های شرینت یادم آمد
صدایی دلنشینت یادم آمد
چو می خاندی سرود عشق ومستی
تو که گفتی شکسته دل من
مگه جام بلور دل تو
به امیدی نشسته دل من
مگه سنگ صبوراست
دل تو
دل در این دور و زما نه
به خدا شده بها
نه
هر چی شد در این میا نه
می گی تقصیر دل است
کار دل چه مشکل
است
یگ روزی غرق به خون است
یا می گن دشت جنون است
دل چی است
خودش بدا نه
می گی تقصیر دل است
کار دل چه مشکل است
دل کدام است
مشکل کدام است
پیش من افسانه کم گو
از دل دیوانه کم گو
کی صدای دل شنیده
به خدا کسی ندیده
که در
آسمان دلی پر بزنه
شب و روز خا
نه یار سر بزنه
کی دیده پنجه غم سر برسه
بر در خا
نه دل در بزنه
دروغ است
لیلی و مجنون
قصه شاه پریان
دیگه از وامق و عزرا چی گویم
نکنین باور قصه غم
از دل من رفته ای بیرون به خدا
ترا نمی پرستم
قلب مرا نموده ای خون به خدا
ترا نمی پرستم
امشب که زیبا شده ای، مالک دل ها شده ای
دلم شکستی
احد توی او جنگی ترا، هیله و نیرنگ ترا
این دلک تنگ ترا کسی ندارد
باز به انگشت مزن دار د دل خسته ای من
دور برو دور
تاب جفاهای ترا، نازو اداهای ترا
سینه ای سد پارای من دیگر ندارد
حسن و عشق هردو چراغ روشن ایمان است
کسی که منکرعشق است او نا مسلمان است
شدم دیوانه شیدا وکه در عشق تو رسوا
شدم مجنون آن لیلا که رفتم سوی صحرا
مکش رنجور خود را بیفشان نور خود را
خدایا از تو دارم امید روی اورا
همه جا مینگرم عکس رخ جانانم
کسی که منکرعشق
بنالم ای خدا از دوری آن دلبر خود
چرا وفا بنالد ازغم درد سر خود
تو هستی من من هستم تو ببین هردو یک هستیم
تو بهر من چه.... که هردو در یک هستیم
سراپای من پراز عشق سرو خوبان است
کسی که منکرعشق
بیا بریم دشت کدام دشت
همان دشتی که خرگوش خواب داره ای بلی
بچه صیاد به پایش دام داره ای بلی
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
خواب خرگوش به خواب یار میماند بلی
خواب خرگوش به خواب یار میماند بلی
بیا بریم کوه کدام کوه
همان کوهی که آهو ناز داره ای بلی
بچه صیاد به پایش دام داره ای بلی
بچه صیدم را مگیر
خرگوش دشتم را مگیر
آهوی کوهم را مگیر
خال آهو به خال یار میماند بلی
خال آهو به خال یار میماند بلی
بیا بریم باغ کدام باغ
همان باغی که قمری تاب داره ای بلی
بچه صیاد به پایش دام داره ای بلی
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
اهوی کوهم را مزن
قمری باغم را مزن
چرخ قمری به چرخ یار میماند بلی
چرخ قمری به چرخ یار میماند بلی
بیا بریم کوه کدام کوه
همان کوهی که عقاب تاب داره ای بلی
بچه صیاد به پایش دام داره ای بلی
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
آهوی کوهم را مزن
قمری باغم را مزن
چنگ عقاب به چنگ یار میماند بلی
چنگ عقاب به چنگ یار میماند بلی
لب دريا، سحر گاهان و باران
هوا، رنگ غم چشم انتظاران
نمي پيچد صداي گرم خورشيد
نمي تابد چراغ چشم ياران !
خروش و خشم توفان است و، دريا
به هم مي كوبد امواج رها را
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن
تماشاي هلاك موج ها را
تو کریم مطلق و من گدا چهکنی جز این که نخوانیام
در دیگرم بنماکه من به کجا روم چو برانیام
همه عمر هرزه دویدهام خجلم کنون که خمیدهام
من اگر به حلقه تنیدهام تو برون در ننشانیام
ز کدورت من و ما پُرم غم بار دل به که بشمرم
ستم است سنگ ترازویی که نفس کشد ز گرانیام
ز طنین پشهٔ بینفس خجلست بیدل هیچکس
به کجایم وکهام و چهامکه تو جز به ناله ندانیام
چشم و ابرو خط و خال تو مرا خواهد کشت
به جمالت که جمال تومرا خواهد کشت
چند در پهلویم افسرده نشینی ای دل
دور شو ورنه ملال تو مرا خواهد کشت
میکند میل بهرسو زنسیم قد تو
نازوکی های نهان تو مرا خواهد کشت
فکر قتل ام مکن ای شوخ که آخرروزی
بیخبر از تو خیال تو مرا خواهد کشت
گر بصد گیره برنجان شب هجران از غم
شادی روز وصال تو مرا خواهد کشت
نیست ممکن که بدست هوس افتد کمرش
واقف این فکر محال تو مرا خواهد کشت
دیشب که خیال روی تو سر زد به خانه ام
روشن نمود و کلبه ای ویرانه ام را
من خود شکسته خاطر ام از دست روزگار
مشکن به سنگ حادثه پیمانه ای مرا
در شهرو شوره میکنداقسانه ای مرا
یاران نصیحت این دل دیوانه ای مرا
گل رهنایی من ای رشک چمن
زینت آرای گلستان و دمن
صدقه سازم به هوایت به وفایت سروتن
ای سرا پاهمه خوبی همه بد
تو نهانی که مرا
من چنانم که خودت می دانی
حلقهء موی تو ام نام و
صدقه......
دردو غم های مرا درمانی
قصهء عشق مرا پایانی
آنچه بستی بمن آن نامه شکن
صدقه......
رعشه در دست باغبان افتاد لرزه بر نخل نو جوان افتاد
اضطرابی به بوستان افتاد باز آوازهء خزان افتاد
ارغوان زار زعفران گون شد
دل مسرور باغبان خون شد
دل مرغان باغ را خستند بلبلان رخت از چمن بستند
پر و بال نشاط بشکستند در شادی بروی شان بستند
يک يک از آشيان جدا گشتند
زار و محزون و بينوا گشتند
ماه من امشب چرا پنهان شدی
جان من امشب بلای جان شدی ماه من
داد دردستت کــسی آئـینه را،کسی آئـینه را
دیده برخود دوختی حیران شدی
جان من امشب بلای جان شدی ماه من
ماه من امشب چرا پنهان شدی
جان من امشب بلای جان شدی ماه من
دیده بنهادی که خوابم میبرد،خوابم میبرد
فتنه خوابیدۀ دوران شدی
جان من امشب بلای جان شدی ماه من
ماه من امشب چرا پنهان شدی
جان من امشب بلای جان شدی ماه من
دل شده مایلت ای یار تو بگو چطور کنم
روزوشب ناله کنم زار تو بگو چطور کنم
میروی غمزه کنان مره نادیده روان
گرشوی مهرم اغیار تو بگو چطور کنم
میکنی با نه و جنگ بی سبب خولق مه تنگ
نی که هستی بسرم قهر تو بگو چطور کنم
بیا ای دلبر کم دمی بنشین ببرم
بیتو من زارو کبابم تو بگو چطور کنم
ز غم کسی هلاکم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من در او اثر ندارد
به دو دیده کی توانم که رخ تو سیر بینم
دو هزار دیده باید که ترا کنم نظاره
غلط است اینکه گویند به دلی ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
چو غنیمت است و خوبی به کرشمه جلوه ای کن
که به عالم جوانی نرسد کسی دوباره
ای زهره
ای ستاره ء زیبای آسمان
رقاص نوریان
مرغان شب به ساز توآواز می کنند
ارواح پاک سوی تو پرواز می کنند
*
ای زهره
ای ستاره ء زیبای تابناک
مانند موج پاک
در سیرجاودانی دریای آسمان
تاب و تب و سرود و سماع تو جاودان
*
ای زهره
ای سرود گر ساکنان نور
همداستان حور
ای بزم نوریان به وجود تو سازگار
*
افسانه خوان نغز کهن سال روزگار
ای زهره
ای نشانی دریای بیکران
ای شمع شبروان
گر چشم من نه ای در این چرخ نیلفام
حیران و محو تیره فرو مانده ای مدام
آخر ای دریا
تو هم چون من دل دیوانه داری
موج بر کف
شور درسر
ناله ء مستانه داری
*
عمربی پا گر نه ای
هردم چراپا در گریزی
ذوق هستی گر نه ای
آخر چرا سامانه داری
*
اخر ای دریا
کجا جویم سراغ منزلت را
درچه پیدایی نهانی
در چه سرحد خانه داری
تا کجا خواهی رمیدن
تا به کی خواهی تپیدن
گه به ساز شمع سوزی
گه پر پروانه داری
*
اما دلت وامانده ء تاب و تبی هست
آخر ای دریا
باز بر شد ابر تیره
باد و باران را پذیره
رعد می کوبد تبیره
مرگ شد درباغ چیره
سیر دارد در گلستان
برگریزان
برگریزان
*
نی طراوت نی بهاری
نی گلی نی سبزه زاری
نی صدای آبشاری
باغ گویی شد به زاری
زار نالدمرغ نالان
برگریزان
برگریزان
گشتیم آخر بر باد از این دل
فریاد از این دل
فریاد از این دل
باشد که گردیم آزاد از این دل
فریاد از این دل
فریاد از این دل
سر تا به پایش یم قطره خون است
اما دو عالم شور و جنون است
جور و ستم شد ایجاد از این دل
فریاد از این دل
فریاد از این دل
وطنم ای وطنم ای وطن شیرینم
تودل وجان منی، گل و ریحان منی، باغ و بوستان منی
گل امید مدام از چمنت می چینم
وطنم ای وطنم ای وطن شیرینم
سرومن سوسن من، گل من گلشن من،دیده ء روشن من
چمنم ای چمنم ای چمن رنگینم
چمنم ای چمنم ای چمن رنگینم
می روی سوی سفر باز کی می آیی
ای گل تازه وتر باز کی می آیی
شده ام دور از تو
زار و رنجور از تو
سخت مهجور از تو
رفتی از پیش نظر باز کی می آیی
می روی سوی سفر بازکی می آیی
ای بت عشوه طراز
ای گل و گشن ناز
تا کجا می روی باز
بیا بچیم انگور بخو
جنگ انگريز و افغان اس بیا بچیم انگوربخو
جنگ انگر یز در لباس طا لبا ن اس بیا بچیم انگور بخو
جنگ قا تل در لباس مسلمان اس بیا بچیم انگوربخو
ما مدجان مرد ميـدان اس بیا بچیمانگور بخو
سبزی تاکه ببی دلهای پاکه ببی
کار ما جنگیدن است الفت خاکهببی
ايوب خان شير غران اس بیا بچیم انگوربخو
ميربچه خان رسرسان اس بیا بچیم انگوربخو
خواب ما بر سر سنگ عشق ما غيرت و ننگ
قوت ما توت و تلخان کار ما فتحس و جنگ
سر بـازي کار مردان اسبیا بچیم انگور بخو
آزادی فخر انسا ن اس بیا بچیمانگور بخو
باغ بی دیوار ما شرشر او شار ما
جلوه ها دارد به تاک خوشه ی پر بار ما
حسینی حسن خوبان اس بیا بچیمانگور بخو
کشمشی نقل میدان اس بیا بچیمانگور بخو
خوشه ها پرشبنم اس نوش جان کو ملهماس
تول هرخوشه بچیم چارکهکم در کم اس
غوله دان غولبيابان اس بیا بچیم انگور بخو
قیمتش خيلي ارزان اس بیا بچیمانگور بخو
بخانم بیت بی پا ان بحا نم
زدردملت ا ففا ن بحا نم
برای مردم آواره خود
ز ایران تا به پاکستان بخانم
به کاپل جان گذر داری نداری دلبر
زاحوالم خبر داری نداری دلبر
مه میمیرم ز درد اشتیاقت
بسوی ما سفر داری نداری دلبر
به هندو کس برم قرآن بخانم
سرود مردم افغان بخانم
به سوگ سر فرازان شهید ش
دوبیتی های سرگردان بخانم
ای دل جهان بکام تو شد شد نشد نشد
کونومکان بکام تو شد شد نشد نشد
از بهر سید چند کنی دانه زیر دام
بیدانه سید دام تو شد شد نشد نشد
فرهاد با چند تنی کوه بیستون
شیرین اگر بنام تو شد شد نشد نشد
با میکشان طریق محبت مده زکف
گر جرعه ای بکام تو شد شد نشد نشد
دنیا گذران و کار دنیا گذران
خوش پیر شوی ای یار جوان
من نغمه سرای دل عاشق پسرم
گل میگذرد موسم گل میگذرد
ما شیشته و کاروان ز پل میگذرد
امسال گذرد سال دیگر باز آید
تا سال دیگر عمر جوان میگذرد
بیگانه غریب و ملک بیگانه غریب
بیمارم و بی کسم نه درمان نه طبیب
کو مادر و دادر که دعایی خواند
بیگانه چه داند که چه شد مرد غریب
دنیا گذران
دنیا گذران و کار دنیا گذران
خوش پیر شوی ای یار جوان
من نغمه سرای دل عاشق پسرم
دو موجود ز هستی گرامی تر است یکی میهن و دیگرش مادر است
به شام غریبان قسم ، به صبح یتیمان قسم
دو موجود زهستی گرامی تر
است یکی میهن و دیگرش مادر است
ستایش کنم زن، که او مادر است که مادر سزاوار زیب و فر است
به شام غریبان قسم ، به صبح یتیمان قسم
دو موجود زهستی گرامی تر است یکی میهن و
دیگرش مادر است
تو ای مادر من تو ای میهن من شوم خواب در اغوشت ای سرور من
به شام غریبان قسم ، به صبح یتیمان قسم
دو موجود زهستی گرامی تر است یکی میهن و دیگرش مادر است
به هر دین و ایین، به هر کیش و راه سر سجده باشد، به مادر روا
به شام غریبان قسم ، به صبح یتیمان قسم
دو موجود زهستی گرامی تر است یکی میهن و دیگرش مادر است
آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد
عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي
گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد
آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي
چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد
نازنينم، نازنينم
ياد تو هرگز نرفت از خاطرم
آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد
شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو
لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد
بعد از آن نامهربانيهاي بي حد وحصر
سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد
برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دیگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم
پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریادو فغان کر کردم
شهریار
خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم واز پي جانان
بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان
بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان
بروم
نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان
بروم
متن بیت های دری پښتو اوردو
Afghan songtext
